پيام
+
قدم زدم
صداي پاي من،
با صداي چکه هاي باران
يکي مي شد .
من هم با باران يکي شدم.
باريدم.
باران باريد
و من با ابر يکي شدم
گريستم .
براي خودم .
براي تو .
براي پرنده کوچکي که باران لانه اش را از او گرفت ..
براي مظلوميت همه آنهايي که خيس بودند ...

دكتر ناصر خلجي
89/8/28
ژاله رحيمي
زير باران قدم زدم .
از خود مي پرسيدم :
من و باران که با هم رفيقيم ؟!
پس از چه روست که من امشب دلگيرم ؟
باران صداي قدم هايم را مي شست و مي برد .
و من در صدايي جديد پيچيده شدم .